بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

این داستان خانم مربی :)))

سلام مدت زیادی بود، یعنی هرچی از زمانی که صمیم به بارداری گرفتم میگذشت بیشتر میترسیدم، بیشتر حس میکردم نمیتونم فرزندداری کنم! در مورد رشد و آموزش و تربیت و مخصوصا چیزی که خیلی برام مهم بود خوشحال کردن بود، حالا چند روزیه به خودم امیدوار شدم کمی، امروز یه روز خاص برام بود، امروز بعد از سه روز صبح تا عصر آموزش کامل دیدن و شب تا صبح تمرین و انجام تکلیف کردن رفتم واسه امتحان، در واقع اجرا اجرای چی؟ الان میگم یه مدت پیش، بهتر بگم پارسال همسری اصرار کرد که بریم جشن عروسی یکی از دوستاش و با یکی دیگه از دوستاشون که در واقع دوستی سه نفره داشتن هم هماهنگ کرده بود بیان با خانمشون و با وجود اصرارای من برای نرفتن به طور مسخره ای ما قبل از حتی...
12 مرداد 1397

تلخ و شیرین زندگی

سلام دلم میخواد یه بار دیگه بیام و بگم سلام خط دوم فسقلی ... اما هنوز زوده ...نمیدونم گفتم یا نه اما تصمیم گرفتیم بذاریم برای بعد از عید تا اون موقع منم یکم به کارای عقب موندم میرسم و شاید همسری هم بالاخره پایان نامشو تموم کرد بالاخره ترس رو کنار گذاشتم و میخوام رانندگی یاد بگیرم ، یکم تابلو کار کنم ، یکم به خودم برسم آخه توان نداره بدنم. از دیشب تصمیم گرفتم پولامو ذخیره کنم . خیلی آدم خرج کردن نیستم اما جمع هم نمی کنم . دو تا وام خونگی اسم نوشتیم یکیش برای دی ماه اسممون در اومده اگر ارباب بطلبن تصمیم داریم برسیم خدمتشون یکی دیگشم خیلی زیاد نیست اما چون از پول توجیبی  خودمه خیلی بهم کیف میده پدر جون قبل سفرشون به کر...
6 آبان 1396

حرفهایی برای نگفتن

سلام گل پسرم ... امروز شد 10 ماه! ینی تو امروز باید تقریبا یک ماهه میشدی این دهه محرمی تو هیئت هر جا مینشستم یه مادر با نوزادش میومدن کنارم مینشستن، معمولا وسط روضه می رسیدن و معمولا وسط روضه همراه با صدای گریه آروم مادراشون صدای نازشون میومد. مخصوصا یه شبشو یادم نمیره ... روضه حضرت علی اضغر بود ... دلم گرفته بود، نوزاد بقل دستیمم بیدار شد یه صدای عزیزی میداد که دلم میخواست بگم یه دقیقه بدینش به من بغلش کنم! ولی همیشه میترسم با عکس العمل مادرا مواجه بشم. فقط داغ دلم تازه میشه ... میگم خدایا چرا این کارو باهام می کنی؟ من خودم روضه مصورم! گاهی نگاه میکردم به بچه ها میگفتم اگر پسر من بود الان همسن کدومشون بود؟ البته فکر نمی کنم ک...
11 مهر 1396

خدا بزرگه ...

سلام بعد مدتی اومدم، چقدر نی نی وبلاگ تغییر کرده!!! خب ... الان 4 ماهی تقریبا گذشته، اگر تو بودی کم کم نزدیک دیدارمون بود. خب خواست خدا بود و حتما خیری درش بوده منم راضیم به رضاش هرچند دلم شکسته و هنوز نتونستم درمانش کنم گاهی از سقطم فقط خاطرات پزشکا و پرستارای سنگ دلی که انگار هیچ حسی توی وجودشون نمونده بود یادم میاد و درد فقط توی قلبم میپیچه و حس میکنم قلبم آتیش میگیره. گاهی هم نمیتونم جلو اشکمو بگیرم و توی خونه وقتی تنهام زارهای نزدمو میزنم. با اینکه نمیخوام دل کسی برام بسوزه ولی خودم انگار کس دیگه ای میشم که اون زن رو توی این بیمارستان و اون بیمارستان در به در دنبال یه راهی می بینه که یه جوری بشه پاره تنشو حفظ کنه اما همه فقط بر...
13 مرداد 1396
1